|
خاطرات فراموش نشدنی چشمه کنان
| ||
|
سلام بر همه ی شما دوستای عزیز امیدوارم که خوب خوش و خرم باشید . میخوام واستون ماجرای جالب و خوندنی حنا بندون رقیه موسوی رو بنویسم : یه سری از مهمونا که همون اقوام نزدیک میشن برای شام و بقیه بعد شام دعوت بودن . برای شام آقایون و خانومارو جدا کرده بودن . شام نسبتا مفصلی ترتیب داده بودن و هیچوقت توی دهات ما 2 نوع غذا نمیدن اینسری سوپ و مرغ آورده بودن وسطای شام خوردن بود که برقا رفت صدای همهمه زیاد شد هر کی یه گوشی گرفت دستشو نورو مینداخت تو چشم یکی دیگه J خلاصه با هزار مکافات بساط شامو جم و جور کردن و آقایون اومدن تو مجلس خانوما چون دور یه محوطه ای رو چادر کشیده بودن یه تیکه از چادرو کنار زدن و یه ماشین اوردن تو تا بتونن با نورش یه جای کوچیکو برای رقصیدن روشن کنن . یه محوطه دایره مانند روشن بود و بقیه جاها تاریک . یه سمت خانوما واستاده بودن و سمت دیگه هم آقایون اول که هنوز جمعیت زیاد نشده بود و یخ دخترا و پسرا باز نشده بود وسط فقط خواهر عروس و دختر خالشو یکی دو نفر از نزدیکاشون میرقصیدن خیلی هم خوب مجلسو گرم کرده بودن . یکی یا دوتا از دخترا مثل اینکه از دوستان عروس خانوم بودنه خیلی ریلکس چیزی هم سرشون نکرده بودن و یه کت آستین دار و یه دامن کوتاه پوشیده بودن که دامن یکیشون خیلی تنگ و کوتاه بودو توجه دیگرانو کاملا جلب میکرد . اما بقیه مثل خواهر عروس و دختر خالشو ... روسری سرشون بود با کت و دامن البته پوشیده ! کم کم جمعیت خیلی زیاد شد و همه دخترا و پسرا یخاشون باز شد وسط اصلا جا نبود واسه تکون خوردن ، بیشتر دخترا وسط بودن خیلی هاشونم بدون چادر و با یه تنیک و شلوار برخلاف عروسی های دیگه که حتما یه چادری دور کمر دخترا موقع رقص بود ...! 2 تا از اقوام نزدیک عروس با هم رقص خوب و هماهنگی داشتن موقع رقصیدن بیشتر پسرا رو محو خودشون کرده بودن (ولی واقعا قشنگ میرقصیدن)آخرشم با تشویق آقایون رقصشونو تموم کردن . دخترا از وسط بیرون نمیومدن با انواع آهنگای ترکی و فارسی و خارجی و ..... میرقصیدن !!!! (کم کم پسرا هم ملحق شدن راستی یادم رفت اینم بهتون بگم اون آقاپسری هم که رقص دخترونه ای داشتن رو یادتون هست که تو پستای قبل گذاشته بودیم ایشون ، این سری هم رقصیدن و باز هم با اعتماد به نفس فراوان همیشگی خودش !!! عروس خانوم اومدن .! یک راست رفتن وسط و شرو کردن رقصیدن با خواهرشو دختر خالشو اون فردی که دقیقا نمیدونم کیشون میشه ... بعد از رقصیدن با یکی دوتا آهنگ اومد نشست یکم دورتر از جمعیت و شروع کرد تماشا کردن . یکم بعد برقا اومد ... شوق مجلسم با اومدن برقا از بین رفت دیگه وسط خالی تر شدو کم کم بازم همون چند نفر همیشگی موندن وسط . اول که برقا رفت صاحبای مجلس دلشوره گرفتن ولی مجلسشون شیرین تر شدو بیشتر به همه خوش گذشت . خلاصه این حنا بندون حنابندون خوبی بود هم برای پسرا هم دخترا چون به راحتی میتونستن همدیگرو زیر نظر بگیرن یا بهتره بگم مجلس خوبی بود واسه همسر یابی .... کم کم دیگه مردم پراکنده شدن و را افتادن به سمت خونه هاشون آخه دیر وقت بود دیگه ساعت نزدیکای 1 شده بود و همه هم از بس دادو بیداد کرده بودن و با آهنگا هم خونی میکردن خسته شده بودن . معمولا تو عروسی های ما مجلس حنا بندون همدیگرو میپسندن و تو مجلس عروسی شماره ها ردو بدل میشه فعلا که تو این مجلس هر کی واسه خودش یکی و پیدا کرد تو عروسیم نوبت شماره دادنه J دیگه بیشتر از این وقتتونو نمیگیرم ازتون ممنونم که ماجرا های مارو دونبال میکنید امیدوارم که خوشتنون اومده باشه فعلا دوستای عزیزم خداحافظ به خدا میسپارمتون.... [ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٥ ب.ظ ] [ (....) ]
اولین سلام سال 1391تقدیم به همه خوانندگان این وبلاگ: [ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٤ ب.ظ ] [ بی نام ]
هان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شده فره بخت اوی
سلامتی جان ، شادی روح ، پاکی فکر ، بلندنظری ، شادکامی ، رزق فراوان ،عزت و سربلندی و به حقیقت پیوستن آرزوهایتان را از درگاه خداوند منان خواستاریم. لحظه تحویل سال برای همه دعا کنید و امیدواریم ما رو هم از یاد نبرید ایام به کام و نوروز بر شما مبارک باد
از طرف نویسندگان خاطرات فراموش نشدنی چشمه کنان به تمام اهالی دوست داشتنی و مهربان چشمه کنان و همه ی دوستان عزیزی که ما رو همراهی کردند.
سال نومبارک
[ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٤ ب.ظ ] [ بی نام ]
با درود فراوان بر دوستان عزیز! جا داره از تمام عزیزانی که در این مدت به وبلاگ سر می زدن و نظرات خوبشون رو هم برامون می نوشتن تشکر کنم. باعث خوشحالیه که اینقدر به وبلاگ خودتون علاقه نشون میدید و براتون مهمه. امروز میرم به سراغ یکی از موضوعاتی که می دونم خیلی وقته منتظرش هستید ولی متاسفانه نتونستم به موقع براتون بنویسمش. عاشورای حسینی... می دونم که تاسوعا رو دوست خوبمون براتون نوشته. بعد ازاین شاهد نوشته های ایشون هم خواهید بود.
و حالا روز عاشورا... اون روز صبح مثل روز قبل مسجد صبحانه می دادن. ما هم برای خوردن صبحانه رفتیم و بعدش عده ای همون جا موندن و عده ای به خونه هاشون برگشتن. تا اینکه ساعت 8 صبح اعلام کردن قراره دعای زیارت عاشورا راس ساعت نه خونده بشه. ماهم برای خوندن دعا به مسجد رفتیم. (داخل پرانتز میگم شروعش با نیم ساعت تاخیر همراه بود !) زیارت عاشورا رو خوندیم و کلی دعا کردیم. بعد دسته راه افتاد. دوباره دسته ها دوتا شده بودن. دسته ای که از افراد سن بالا تشکیل می شد و دسته ای که از افراد جوان تر و نوجوان ها تشکیل میشد. تا دسته بره برسه به جاده ، تعداد زیادی گوسفند سر بریدن و بدن و سرشون رو دو طرف جاده گذاشتن. خون بود که دو طرف راه افتاده بود و چند گوسفند که تاچند دقیقه پس از بریدن سرشون هنوز دست و پا می زدن. تا اینکه قصاب ها به نحوی آرومشون کردن. اول از دسته بزرگسالان میگم. دسته بزرگسالان سینه می زنند و معمولا خودشون به دو قسمت تقسیم میشن. برای هر شعری یک مصراع رو دسته اول می خونه و مصراع بعدی رو دسته دوم و به این ترتیب ادامه میدن. برای هر دسته یک رهبر وجود داره که دو متر جلوتر از افراد دسته اش می ایسته و اونا رو رهبری می کنه. در واقع این دونفر نقش زیادی در ایجاد نظم دارن. ازاشعار معروف چشمه کنان (شاه حسین)و( وای حسین) هست که در طی زمان به شکل (شاخسِی ) و (واخسِی ) دراومده. شاخسی رو یه دسته میگن و واخسی رو دسته بعدی. 1 . ای شیعه لر مومن لر گلین گُ رَه نولوب دی " ای شیعیان ای مومنان برویم ببینیم چه شده " کربلا صحرا سیندا آقام شهید اولوب دی " درصحرای کربلا آقای من شهید شده است " 2 . ای وای شومر الینن فریاد شومر الینن " ای وای از دست شمر فریاد از دست شمر " 3 . هانسی دینین بیر بله مولاسی وار شیعه لرین حضرت عباسی وار " کدام دینی اینچنین مولایی دارد شیعیان حضرت عباس را دارند "
تمام این اشعار و تقسیم بندی افراد شرکت کننده در دسته به 3 قسمت ( دو دسته بزرگسال و یک دسته جوان) که هرکدام به نوعی زیبا در مراسم شرکت دارند ، باعث میشه مراسم عزاداری حسین علیه السلام در چشمه کنان جلوه و شکوهی متفاوت از سایر مراسم داشته باشه. گهواره ای هم به یاد علی اصغر (ع) توسط کسانی که نذر دارن بلند میشه. روی این گهواره ها تعدادی آینه هم نصب میشه. ( هنوز اطلاعات کافی در موردشون به دستم نرسیده که نشونه چی هستن. اگه شما می دونید بهم بگید) اسبی هم هر سال روز عاشورا با پارچه های سبز و زرد و قرمز در فضای خالی دو دسته حرکت میکنه که هرکس نذری داره می تونه هر مقداری که خواست پول به این پارچه ها وصل کنه. مثلا هزار تومن یا دو تومن و بیشتر...پارچه های روی اسب هم خودشون نذر افراد هستن. می رسیم به دسته جوانان که کمی دیر تر از دودسته اول می رسه. آنها هم دو طرف جاده می ایستند و زنجیرزنان جلو میرن تا به قبرستان می رسند. زمین فوتبالی درست پایین تپه قبرستان وجود داره که قبلا در موردش حرف زدیم. اون روز دسته جوونا به زمین فوتبال که رسیدند با نظم زیبایی دور آن چرخیدند و بعد سرجاشون ایستادن. کمی زنجیر زدن و دعا کردن. درطول این مدت از همه با کیک و ... پذیرایی می شد. اندکی بعد دسته دوباره به راه افتاد تا به مکان اول برگرده. در این موقع کم کم عده ای شروع به رفتن به خونه یکی از اقوام کردن که داشت آش نذری می داد. وقتی از خونه ایشون بیرون اومدیم جمعیت زیادی رو دیدیم که یا در حیاط خونه یا بیرون آن و حتی قسمت زیادی از کوچه ایستاده بودن و آش می خوردن. این خودش صحنه ی جالبی بود !دونفرم که دوربین فیلمبرداری دستشون بود از یکی دونفر مصاحبه میکردن ظاهرا درباره عملکردمسجد.....ازشون سوالاتی شده! بعد هرکس به دنبال کار خودش رفت. ناگفته نماند که وقتی بقیه سرگرم کارهای خودشون بودن جمع زیادی از اهالی مشغول فراهم کردن ناهار و شام های نذری بودند. ناهار اون روز قیمه بود. بعد از خوردن ناهار بقیه روز مثل یک روز عادی گذشت و شب هم شام قرمه سبزی دادن. اون شب دسته نداشتیم ولی در عوض عزاداری خوبی در مسجد برگزار شد. هربار عاشورا که میشه به عشقی که مردم به امام حسین و یارانش دارن بیشتر پی می برم. نذر های فراوونی که هرسال میشه ، دسته ای که سعی می کنند هرسال بهتر از سال قبل باشه ، امکانات مسجد که به لطف اهالی زحمتکش چشمه کنان بیشتر میشه ، فریادهای از ته دل مردها و گریه ی سوزناک خانم ها همه نشان از محبتشون به ائمه بزرگوارمون دارن. اگر عشق به این مراسم نباشه هرگز چنین جمعیتی هرسال اونجا جمع نمیشن... ######## ######### ######## و حالا حرف های خودمون: پ . ن 1 : ایمیل چشمه کنان راه افتاد ! شما می تونید خاطرات یا مطالبی رو که در باب مراسم مختلف چشمه کنان دارید (مثل عزاداری ها و عروسی ها ، همون طور که تابه حال اینجا خوندید) برای ما به آدرس cheshmehkonan@gmail.com ارسال کنید تا در پربار شدن این وبلاگ به ما کمک کنید.
پ . ن 2 : وقتی میگم دسته تو زمین فوتبال وایستاد اشتباه نکنید ! زمین چمن نیست! یه زمین معمولیه! فقط به عنوان محل ورزش هایی مثل فوتبال و والیبال ازش استفاده میشه. به امید توجه بیشتر مسئولان به این قسمت چشمه کنان ! چون هنوز تمام امکانات ورزشی دراون فراهم نیست! ( البته یه کاربرد مهم دیگه هم داره ! دست بی بی سی و بقیه شبکه های خبری رو از پشت بسته ! لطفا برای شنیدن اخبار جدید به این زمین مراجعه فرمایید !
پ . ن 3 : امسال از اول جاده اصلی که مسیر چشمه کنان شروع میشد تا ته جاده پرچم های سیاهی که روشون یاحسین نوشته شده بود با ترتیب زیبایی نصب شده بودن. خب حرکت جالبی بود ! پ . ن 4 : بازم خبر ازدواج داره می رسه ! پ. ن 5 : از تمامی اهالی بسیارعزیزی که زحمت فراهم کردن شام و ناهارها رو کشیدن تشکر می کنم. می دونم که تهیه غذا برای چنین جمعیتی کار ساده ای نیست ولی دست مریزاد ! اجرتون با خود امام حسین و خدا... هم چنین ممنونیم از کسانی که هربار مسجد رو تمیز و مرتب می کردن ، برای آماده کردن سفره تلاش می کردن ، مداحی می کردن، با وجوه نقدی شون به مسجد کمک می کردن و .... بیش از این در توانم نیست . امیدوارم سایه این بزرگوران همیشه بر سر ما باشه ... آمین ...
سپاس
[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٩ ب.ظ ] [ خط فاصله ]
سلا م به دوستان عزیزم
اسم من همونطور که میدونید بی نامه ویکی ازنویسندگان این وبلاگم در آغاز راه اندازی این وبلاگبه دلیل مشکلی نتونستم به دوستانم کمک کنم ولی ازاین به بعدباهاتون هستم وخیلیم خوشحالم! منم همه خصوصیات وویژگی های همکارامودارم پس نیازی به معرفی نیست!من به درخواست شما دوستان مراسم عزاداری روستای چشمه کنانومینویسم خب شروع کنیم: از صبح تاسوعا شروع میکنم صبح که من بیدار شدم حاضرشدم رفتم مسجد(معمولاایام محرم وحتما عاشورا تاسوعا صبحونه ناهاروشام رو مسجد میل میکنیم)آره رفتیم مسجدویکی دوساعت بعدازسینه زدن مردها دسته براه افتاد دسته های ما معمولادوتاس یکی که آقایونخیلی بانظم خاصی کنارهم وایمیستن وهمراه باخوندن شعرایی ازمسجدراهی میشن تابرسن به جاده ای کهکناربهشت زهراست واز اون جام دوباره برمیگردن مسجد ودسته ی دیگه دسته ایی که بیشترپسرای جوون وافرادکمتراز 35سالشاملش هستند.این دسته دسته ی پسرای جوون بود که زنجیر میزدن وخانماهم که صدای دسته رو میشنیدن کم کم به جمعیتشون اضافه میشد. (خانما این وسط واسه تماشا میان وهیچ کار مفیدی نمیکنن!)دخترعمه ام می گفت:وقتی تودسته به پسرا نگاه میکنی خیلی جالب ودیدنیه ازکت چرم گرفته تا کاپشنو کت پارچه ای همه مدل همه رقم از کفشای شیک وچرم گرفته تا کتونی و....خلاصه پسرا واسه دخترا یه فشن تی وی تمام و کمال اجرا میکنن ودخترام حسابی فیض میبرن! دسته راه افتادومسیرو طی کردو برگشت.توعاشورا تاسوعا معمولا قبل از ناهار بعضیا که اون روز نذرکردن آش میدن بعداز دسته جمعیت پخش شدوبیشتریارفتن خونه ای که آش میدن وماهم از اونا مستثنا نبودیم دیگه! بعدازاون رفتیم ناهار مسجد کسی به فکرما نیست که شاید دیگه جایی واسه ناهار نداریم ولی دیگه چاره ای جزاین نداریم ! بعداز ناهاردوباره دسته داشتیم منتها این دفعه هردوتاشوهم دسته ی بدون زنجیر هم با زنجیروبا این تفاوت که بهبهشت زهراهم سر میزنیم و.... .وقتی تو بهشت زهراهم دسته چند دور زد وخانما از خوراکی بهره ی حسابی بردن(هر کسی نذری داره هرچی دوست داشته باشه میده ازشکلات وگز بگیر تاشیرینی و کیک یزدی)البته آقایونم بهره میبرن ولی سود خانمابیشتره تو حین دسته شعراییم درباره ی زجرو عذابی که امام حسین ویاراش کشیدن به زبان ترکی گفته میشه که مثلا : بوگون کرب وبلا وران اولوبده حسین اوز قانینا غلتان اولوبده (امروز کربلا ویران شده حسین در خون خود می غلته) نجه کی آقلاماسین داش بوگون کسیلیب یتمیش ایکی باش بوگون (چه طوری امروز سنگ گریه نکنه؟ امروز 72 سر بریده شده) بعداز دسته هرکس پخش میشه وبرا فک فامیلشون فاتحه میخونن و میرن به این ترتیب مراسم عصر تاسوعا تموم میشه شب که شام وخوردیم دوباره دسته راه میافته همون مسیر همیشگی رو طی میکنه واین بارتومیدانی به نام میدان امام حسین گرد می ایستن اول کمی دسته میرن در انتها سر جاشون می ایستن ودعامیکنند این مراسم همیشه اتحاد این مردم رو یاد من میاره وامیدوارم همیشه همینطور باهم بمونیم. در تمام این مراسم عشق به حسین علیه السلام دیده می شد و آدمی حال و هوای دیگه ای پیدا می کرد... فکرکنم خیلی خسته تون کردم بیشتراز این وقتتونو نمی گیرم مراسم عاشورارو تو یه پست دیگه براتون میگم پس تاپستی دیگر به خدا میسپارمتون!
[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۳ ب.ظ ] [ بی نام ]
سلامی دوباره به همه ی دوستان
این بار یه ماجرای دیگه داریم. مربوط میشه به 29 اسفند سال 89. (راستش عید امسال ما از 26 اسفند چشمه کنان بودیم ) نشسته بودیم و تو خونه داشتیم شام می خوردیم که یه دفعه یکی از همسایه ها اومد زنگ درو زد. مامانم رفت درو باز کرد و سریع برگشت تو خونه و گفت : کاه های خونه ی فلانی آتیش گرفته ! ما هم بدو بدو رفتیم بیرون روی پشت بوممون که ببینیم چی شده. از دور شعله های آتیش به وضوح دیده می شد. همسایه مون خودشم نمی دونست قضیه از چه قراره. بالاخره با کلی پرس و جو گرفتیم چی شده. از قرار معلوم دو سه تا از اهالی خونه داشتن به مناسبت پایان سال جشن می گرفتن. به این صورت که چند تا بالن خریده بودن و اونا رو روشن می کردن می فرستادن بالا. یکی از بالن ها رفته بود بالا و یه دفعه برگشته بود پایین مستقیم روی کاه هایی که روی پشت بوم جمع کرده بودن. و می دونید که وقتی یه دونه علف خشک آتیش بگیره ، به بقیه ی علف ها هم می کشه. خلاصه به این ترتیب آتیش سوزی راه افتاده بود. خدا روشکر هیچ کس صدمه ندید و به جز سوختن نیمی از کاه ها خسارت دیگه ای وارد نشد. چون اعضای خانواده به سرعت به وسیله کت و سطل های آب و شلنگی که از خونه همسایه شون آوردن ، تونستن آتیش رو خاموش کنن. البته سوختن نیمی از کاه ها کم چیزی نبود ولی بازم بهتر از صدمات دیگه ای بود که خیلی وقتا در اثر ترقه بازی و بقیه کارهایی که تو چهارشنبه سوری می کنن ، به وجود میاد. وقتی برگشتیم غذامون هم سرد شده بود! ولی تمام مدت در حالی که تو خونه بحث گرمی در گرفته بود، من غرق افکار خودم بودم. واقعا می ارزید ؟ یعنی نمیشه جور دیگه جشن گرفت؟ خب حتما اون خانواده تمام خوشی های قبلش براشون از بین رفت. چرا فکر می کنیم توی شادی هامون یا باید با آتیش بازی کنیم یا خون راه بندازیم ؟ (همون مرغ و گوسفند های بخت برگشته ای رو میگم که تو خوشی هامون قربونی می کنیم! ) روش دیگه ای نیست ؟ نمی تونیم فقط دور هم جمع شیم و بگیم بخندیم ؟ یا یه بازی دیگه راه بندازیم ؟ اگه فکر کنید صدها راه برای خوشحالی وجود داره . . . شاید شما با آتش و دود شوخی داشته باشید ولی یادتون باشه اون با شما شوخی نداره ! اینم پیام اخلاقی اش ! راستی منتظر خاطراتتون هستیم ! [ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٢ ب.ظ ] [ خط فاصله ]
سلام دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب و ایام به کامتون باشه... امشب با یه بهونه دیگه اومدم... یه بهونه خوب مثل آلبوم آرزوی سحر ! چند وقت پیش یکی از دختر خانوم های عزیز فامیل که به صورت ناشناس اینجا سر می زنن تو قسمت نظرات اعلام کردن که دو نفر از اقوام یعنی آقایون " علی موسوی " و " حجت طباطبایی " آهنگی خوندن که درپی اون ، من افتادم دنبال این که اهنگ رو پیدا کنم ! بالاخره هم پیدا کردم و گوش دادم ! خیلی آهنگ قشنگیه. اولش آقا علی ترکی می خونن و بعد آقا حجت به فارسی شعری می خونن که میگن شعر مال خودشونه. این قسمت مطلب رو اطلاع دقیق ندارم ! حالا بی خیال این مورد میشیم ! به هر حال باعث افتخاره و من خیلی آهنگشونو دوست داشتم . امیدوارم خبر موفقیت های بعدیشون رو بشنویم. هرچند نمی دونم هدفشون ادامه این راهه یا نه ؟ حالا موسیقی هم نشد موفقیت در سایر موارد زندگی رو از خدا براشون خواستاریم ! متاسفانه هنوز کسی هم به ذهنش نرسیده انگار که این آهنگ رو آپلود کنه ! چون لینکی برای دانلودش پیدا نکردم ! اگه کسی این آهنگ رو آپلود کرد خبر بده که ما هم برای دانلود بذاریمش. شاید بهتر باشه خود این دو نفرخودشون پیش دستی کنن. اگر اینجا هستید و این مطلب رو می خونید ! انگار فامیل ها خیلی فعال شدن ! از آهنگ خوندن و کلیپ دادن گرفته تا وبلاگ و عکس های اینترنتی و...! اونم همش تو یه بازه زمانی کوتاه ! بیا ببین چه خبره ...!
تازه داره دوباره بوی عروسی میاد ! به قول خانوم ها : لی لی لی لی لی لی .... !!! در ضمن دوستان محترم اگر تو اداره ی این وبلاگ همکاری نمی کنید ( که هیچ کدوم این کارو نمی کنید ! می دونم !) لااقل ناسزاهاتون رو تو دلتون بدید نه تو قسمت نظرات ! چون من هر نظری که این طوری باشه رو حذف می کنم ! بدون اینکه زحمت پیدا کردن صاحبشو به خودم بدم ! حالا شما ، آبجی ، داداش هرکی هستی ! بیا هی فحش بده منم هی پاک می کنم نظرتو ! بچرخ تا بچرخیم !
عزیزان کمک نکنید می بندمش ها ! وبلاگو میگم ! می خواهید بگید هیچ کدومتون خاطره شیرین ندارید ؟! میگید یا من بشینم خاطرات دوران دبستان و بازی های تو کوچه و جوک بنویسم ؟! تو رو خدا نیایید هی سر بزنید مطلبو بخونید برید ! یا هی بیایید بپرسید : " شما مونث هستی یا مذکر ؟ " "میشه خودتونو معرفی کنید ؟ " آبجی ، داداش ، دوست من ، دخترم ، پسرم ، دخترخاله ، پسرعمه .... خواهش می کنم ! قبل از اینکه برای پیدا کردن من تلاش کنید لطفا پست اول رو بخونید ! اونجا توضیح دادم که به هیچ عنوان خودمونو معرفی نمی کنیم ! من نمی دونم ! یا تا آخر آبان یه همکاری بکنید حداقل یه خاطره برامون بفرستید یا دراینجا رو می بندیم نه شما خودتونو خسته کنید نه ما ! فقط این قدر متوجه شدم که همه تون این وبلاگ براتون جالب بوده . لااقل به نظرتون حرکت مفیدی بوده. ولی هیچ کدومتون به تداومش هیچ کمکی نمی کنید . نشدها ! این طوری نمی تونیم کنار بیاییم ! دیگه این گوی و این میدان ! مطمئنم یه نفر استارت این کارو بزنه بقیه هم حجب و حیا رو میذارن کنار خاطراتشونو می فرستن ! اما این نفر اول کیه خدا می دونه ! خدایا خودت بفرستش ! آمین !!!!!!!!
[ یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ خط فاصله ]
یه سلام گرم به همه تون بعد از یه مدت طولانی ! ببخشید که این قدر بی خبر وبلاگ رو رها کردم. اینقدر مسافرتمون با عجله اتفاق افتاد که فرصت پست گذاشتن نداشتم. بالاخره به آرزوی چندین ماهه ام رسیدم ! رفتیم چشمه کنان !!!! جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت. به درخواست دو سه تا از دوستان این بار هم خودمون چند تا عکس انداختیم هم چند تا عکس از اینور و اونور کش رفتیم !!!به عبارتی وقتی داشتیم چند تا عکس گل و بلبل و عشق و... برای گوشی خودمون می فرستادیم اگر عکسی از چشمه کنان هم می دیدیم اونم می فرستادیم ! دیگه کش نمیدم ! می تونید عکس ها رو ببینید ! فقط گذاشتم ادامه مطلب که بارگذاری وبلاگ خیلی طولانی نشه… در ضمن عکس ها رو دو دسته کردم. یه تعدادشون رو این بار میذارم و چندتا رو دفعه بعد. پ.ن : ای قالب مسخره ! طول عکس ها رو به میل خودش کوتاه کرده ! پس منم به زودی عوضت می کنم ! تا تو باشی عکس های عزیزمون رو خراب نکنی !!! ادامه مطلب [ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٠ ب.ظ ] [ خط فاصله ]
اومدم با ماجرای عروسی قبل از این که همه بخوان جمع شن خونه پدر عروس تک تک کوچه های روستا شلوغ بود هر جا میرفتی یا چند تا پسر وایستاده بودن یا چند تا دختر در حال گذر بودن عصر بود که میخواستن عروسو از آرایشگاه بیارن یه تعداد از دخترا و پسرا دوباره جمع شدن توی همون خونه همه حوصلشون سر رفته بود چون نزدیک یک ساعت بود که بیکار وایستاده بودن آخه عروس دیر کرده بود بقیه هم که نشسته بودن پشت میله ها مثل این که تو زندان بودن و داشتن با هم بحث میکردن! پسرا هم نصفی تو کوچه ها قدم میزدن نصفی هم روی بوم خونه بودن و مشغول صحبت.... بالاخره ماشین عروس با چند تا ماشین دیگه اومدن با کلی بوق و صدای بلند آهنگ و ..... یک راست رفتن توی خونه!!! مثل این که میخواستن عکس بندازن فامیلای داماد اومدن بیرونو باخودشون یه پیکنیک بردن توی اتاق (این یه رسمه پیکنیک نشونه ی روشنایی)بازم ما منتظر موندیم تا بالاخره از اتاق اومدن بیرونو رفتن تو حیاط و شروع کردن به زدنو رقصیدن. یه برف شادی یکی از آشناهای داماد گرفته بود دستشو یکیم طرف عروس این برف شادیارو مدام رو سر خودشون خالی میکردن گفته بودم خیلی پست کوتاهی میشه بازم از همتون ممنونم
[ یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤۸ ب.ظ ] [ (....) ]
دوستای عزیزم سلام از غیبت طولانیم معذرت میخوام آخه رفته بودیم مسافرت به همون جایی که برای دیدنش ثانیه شماری میکردم من خبر نداشتم که اونجا عروسی هست وقتی رسیدیم متوجه شدم تازه کلیم خوشحال شدم آخه تو عروسی های روستاخیلی به ما خوش میگذره ، من جای همتونو خالی کردم دوستای گلم (امیدوارم که توی این تابستون و مسافرتاش به همتون خوش گذشته باشه ) توی این پست میخوام خاطره حنابندونو بنویسم چونکه عروس(نوشین سهرابی) از روستای ما بود و داماد اهل روستای دیگه عروسی رو توی تسوج (روستایی که داماد اهلش بود) گرفتن البته فامیلای عروسم دعوت بودن ولی تعداد خیلی کمی رفتن حنابندون توی یکی از خونه های بزرگ نزدیک تپه بود یکسری از مهمونا برای شام دعوت بودن و سری دیگه بعد از شام اول شب مجلس خلوت بود که بعد از صرف شام کم کم مردم دیگه هم اومدن طبق معمول پسرا نشسته بودن بالای پشت بوم و توی تراس (یک بارهم توی اون خونه عروسی گرفته بودن عروسی خواهر عروس خانوم البته خیلی وقت پیش ) خواهرای عروس دخترارو بلند میکردن برای رقص بعضیا با رضایت خودشون میومدن وسطو میرقصیدن بعضیا هم به زور البته رقص خیلی هاشون به یه آهنگ نمیرسید سریع میرفتنو مینشستم نمونش یه دختری که از اول تا آخر رقص دستش روی چادرش بود تا از کمرش باز نشه که آخرم به خاطر درگیریش با چادرش رفت نشست رقصشون به دو دقیقه هم نرسید ... بین رقص دخترا چند تا پسرم میومدن وسطو میرقصیدن که بیشتر برادر عروسم باهاشون میومد وسط اولین سری که اومدن صدای دست و هورای پسرا بلند شد خودشونم بعد از رقص خودشونو تشویق کردنو رفتن پیش دوستاشون (البته اعتماد بنفس چیز خیلی خوبیه ) با آهنگ اول خیلی آروم تر شروع کردو به آهنگ بعد که رسید دوباره همون حرکات چرخشی و لرزش کمرشو ادامه داد طوری که نزدیک بود به زنایی که تو ردیف اول نشسته بودن برخورد کنه بعد از این آقا میرسیم به پسر قد بلندی که یه بولیز سفید پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای که این شلوار داشت از تنش می افتاد اگر یه خورده کمربندشو شل تر میبست دیگه حتما افتاده بود!!! بعد از اینا نوبت رسید به رقص عروس خانوم که با ایشون چند تا از دخترا هم پاشدنو دورش حلقه زدن یه نفرم یه برف شادی گرفته بود دستشو مدام اینو خالی میکرد روی سر عروس انگار که خیلی برف شادی دوست داشت , اون قسمتی که عروس داشت میرقصید شده بود زمستون روی کله عروسم یه وجب برف شادی بود... خلاصه خانواده داماد اومدنو عروسو با خودشون بردن روستاشون تا یه جشن کوچیکم اونجا بگیرن ، مردم هم کم کم پرا کنده شدن ماجرای حنابندونم که توی 17 روز از شهریور ماه بود براتون گفتم میمونه ماجرای عروسی که تو پست بعدی براتون میذارمش البته خیلی طولانی نیست چون گفتم که خیلیا نرفتن به تسوج موفق باشید
[ سهشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ب.ظ ] [ (....) ]
|
![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||